سفارش تبلیغ
موسسه تبیان

در تو دو صفت است که خداوند آنها را دوست دارد: بردباری و تأنّی [رسول خدا صلی الله علیه و آله ـ به مردی فرمود ـ]
 

 

 

عشق الهی


مادر بیمارستان قدم میزد ومنتظر بود تا او را به جهت به دنیا آمدن فرزندش صدا کنند.بالاخره آن لحظه فرا رسید دکتر پس از معاینه به مادر گفت خانم فرزند شما مرده است شما برای در آوردن جسد فرزندتان در نوبت باشید تا صدایتان زنند.مادر دگرگون شد در آن هنگام بود که توسل به آقا ابوالفضل میکند وبا او به نجوا میپردازد وبا حضرت ابوالفضل به صحبت میپردازد.مولای من اگر فرزند من زنده است تکانی بخورد تا من از این امر مطلع شوم وفرزند تکان خورد صدای خانمی از پشت بلندگو بلند میشود....خانم ... به اتاق عمل...مادر نمیخواست بچه اش را زنده زنده بکشد او فرزندش را دوست میداشت 9 ماه از او نگه داری کرده بود حال توان دیدن جسد فرزندش را نداشت.با خود گفت شاید تکان خوردن بچه توهمی بیش نبوده! مجدد متوسل به آقا ابوالفضل میشود...آقاجان اگر فرزند من زنده است دوباره تکان بخورد فرزند ایندفعه تکان شدیدتری میخورد.مادر قوت قلب پیدا میکند.دوباره صدای بلندگو دل مادر را خالی میکند.تصمیم میگیرد نزد دکترها برود وبگوید فرزند من زنده است این کار را میکند. دکترها مجدد مادر را معاینه میکنند ومیگویند قلبش کار نمیکند و این حرف مادر را به حساب این میگذارند که او نمیتواند این امر را قبول کند.به او میگویند زودتر برای کورتاژ آماده شو.مادر حیران و سرگردان به حیاط بیمارستان می آید وبه خدا وسرور  خود متوسل میشود.با خود میگوید یک بار دیگر از آقا میخواهم اگر تکان خورد اصلا به اتاق عمل نمیروم.دوباره در خواست میکند بار دیگر فرزند تکان میخورد .مادر ایندفعه مطمئن تر از قبل شد که فرزنش زنده است. اقوام که خبرمردن راشنیده بودند همگی به بیمارستان آمدند تا همدردی با مادر داشته باشند .مادر میگوید من میدانم فرزندم زنده است او تکان میخورد!عموی بچه پیشنهاد میدهد او رابه بیمارستان دیگری ببرند وهمگی با این پیشنهاد موافقت کردند.به بیمارستان رسیدند پس از معاینه دستور داده شد تا مادر سریعا به اتاق عمل منتقل شود.مادر داخل اتاق عمل شد وهمه چشم نگران به در اتاق عمل دوخته بودند!سپس دکتر از اتاق عمل خارج شد همه با نگرانی حال نوزاد را از دکتر جویا شدند ودکترمیگوید اگرکمی  دیرتر مادر را می آوردید نوزاد از بین رفته بود! بله فرزند صحیح و سالم با نظر آقا ابوالفضل به دنیا آمد! وهمه از این امر خوشحال بودند.حال دختر در هنگام دعا کردن به دستان خود خیره میشود ودر فکر فرو میرود ... یاد آقایی میفتد که با واسطه ی او (حضرت ابوالفضل)خداوند او را(دختر)به این دنیا آورد! او دست  نداشت ولی دختر را صحیح و سالم به این دنیا دعوت کرد...دختر از این قضیه متاثر میشود وبا خود میگوید به راستی که او ابوالفضل وپدر تمام خوبیهاست...
التماس دعای خیر.


پی نوشت1: میدونم اکثرتون این داستان رو خونده بودید ونمیدونستید این فرد چه کسی است اما حال به دلیل نداشتن متن مناسب مجبور شدم این اعتراف نامه رو امضا کنم  تبسم
پی نوشت2:ممنون از تبریکات شما در خصوصی و عمومی..امیدوارم در تمام مراحل زندگیتون موفق و پیروز باشید.






::: دوشنبه 25/2/91 ::: ساعت 2:43 عصر :::   توسط عشق الهی 
نظرات شما: نظر




حضرت زهرا(س)فرمود:وصیت میکنم که ابوبکر وعمربرمن نماز نخوانند وبر جنازه من حاضر نشوند،و جنازه من شبانه دفن شود.حضرت علی (ع)به وصیت حضرت زهرا(س)عمل کرد واورادر خانه خودش دفن کرد.سپس دربقیع چند صورت قبر ساخت وبرآنها آب پاشید تا مانند قبر تازه به نظر آیند.
صبح که شد،اهل مدینه باخبر شدند که دختر پیامبرراشبانه دفن کرده اند .گمان کردند که قبر حضرت زهرادر بقیع است.
عمر ویارانش آمدند وگفتند:زنها رامی‌ آوریم .این قبرها را میشکافیم تاببینیم جسد زهرا درکجاست، وبرآن نماز میخوانیم.
حضرت امیرغضبناک،به بقیع آمدوفرمود:چنانچه کسی ازشما به این قبرها دست بزند،زمین را ازخونش رنگین میکنم.آنان نیز ،چون حضرت علی را درآن حال دیدند آنجا را ترک کردند.
أصبغ ابن نباته،از امیرالمومنین سوال کرد که چراشبانگاه حضرت زهرا را به خاک سپردند؟حضرت علی فرمود:چون حضرت زهرا ازآن قوم خشمگین بود،حضورآنان را برجنازه اش خوش نداشت؛وهرکس ازآن قوم پیروی کند،حرام است که برکسی از فرزندان زهرا نماز گذارد.
آری،پنهانداشتن قبردختر پیامبرناخشنودی او را ازکسانی چند نشان میدهد وپیداست که اومیخواسته است،با این کاردیگران نیز از این ناخشندوی آگاه شوند.


                       
 منبع
:سقیفه(مجموع آثارعلامه سید مرتضی عسکری)






  • کلمات کلیدی :

  • ::: سه شنبه 5/2/91 ::: ساعت 4:4 عصر :::   توسط عشق الهی 
    نظرات شما: نظر

    سلام بر کسانی که کلیک رنجه فرموده و به وبلاگ عشق الهی قدم نهاده اند.امروز میخوام در مورد یا محول الحول بنویسم.
    حالا واقعا این دگرگونی حالی که ما از خدا میخوایم یعنی چی؟
    یادچندتا مثال میفتم...
    یاد ماشین میفتم...میدونید که ماشین بعد یه مدتی تغییر که میکنه تبدیل به آهن پاره میشه...
    یاد گیاه میفتم، گیاه بعد از مدتی زیبایی خودش و از دست میده ! اگر میوه دار باشه چند صورت داره.یا میوه ش آفت میزنه...یا انقدر به درخت میمونه که خراب میشه...یا میوه ش به دست انسان چیده میشه و به کمال میرسه...
    یاد انسان میفتم...چقدر زندگیش شبیه اینهاست!
    به مثالهایم توجه بیشتری میکنم..  انسان میتونه شبیه گیاه باشه...میتونه شبیه ماشین باشه؟؟چطوری؟؟وااااای
    توضیح میدم براتون...
    عرض کردم ماشین،چون بعضی آدمها واقعا مثل ماشین عمل میکنند.دیدید ماشین بنزین میزنه یه راهی ومیره مجدد باکشو پر میکنه همین روال ادامه داره تا تبدیل به آهن پاره ای بشه...؟؟؟برخی آدم ها واقعا اینطوری هستند وفقط عمر تلف میکنند تا...
    نوشتم گیاه چون...بعضی آدم ها فقط با ظاهری آراسته و زبان عده ای رو منحرف میکنند.(اشاره به زیبایی ناپایدار گیاه)ولی ریشه وپایه محکمی ندارند.و در عاقبت اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون هستند!
    بعضی درختها دارای میوه هستند...برخی انسانها هم دارای استعداد های زیادی هستند ولی چون بهره ای از این نعمت نمیبرند همانند همان گیاهی هستند که آفت زده شده است.
    برخی انسانها استعدادشون نمایان میشه (میوه میدن!)ولی چون نیتشون هدفدار والهی نبوده از داخل خراب شده اند در صورتیکه خود خبر ندارند...!!!ا(برخی)از اینها نمیدانند که که اگر با خدا معامله کنند میوه وثمره کارشون خریدار داره!و در ظاهر به مقام و درجات سرگرم اند!در صورتیکه خسر الدنیا والاخره هستد...هم دنیاشونو باختند هم آخرتشونو!ترسیدممتاسفانه برخی دیگر هم میدانند و فراموش میکنند مشکوکم
    ولی....ایکاش همانند مثال سوم گیاهی باشیم که انقدر استعدادهامون و تحولاتمون در راه خدا باشه که خود خدا بیادو مارو جدا کنه وسپس بچینه!...
    مثل شهدامون که انتخاب شدند!راستی تا حالا دقت کردید به شهیدها که هرچقدر سنشان کم است ولی به آنها ناکام نمیگویند؟؟؟چرا؟؟
    چون اونها به کام حقیقی رسیدند!(اللهم الرزقنا)ولی ممکنه یه پیرمرد 99 ساله از بین ما ناکام بره ولی هیچکس این موضوع رو متوجه نشه!:((
    اللهم تختم لی بالسعاده.....خدایا عاقبت مارا ختم بخیر بفرما.
    اللهم حول حالنا الی احسن الحال...آمین


    پ.ن1:اگه ما اینو بدونیم که اشرف مخلوقاتیم! اگه بدونیم خلیفه الله هستیم! اگه بدونیم کمال واقعی خداست و به این حقیقت برسیم آخرتمونو خریدیم ومیتونیم با همه موانع کنار بیایم و به احسن الحال برسیم...



    پ ن2: سال نو مبارک...امیدوارم این سال با ظهور آقا به احسن الحال تبدیل شه...آمین

    پ.ن 3: پ.ن2 توجیهی برای کتمان استعداد شما نیست! شما از همین حالا باید تلاش کنید تا آن زمان به نتیجه برسی!تبسم
                                      
                                                  التماس دعا..در پناه حق





  • کلمات کلیدی :

  • ::: چهارشنبه 2/1/91 ::: ساعت 10:38 صبح :::   توسط عشق الهی 
    نظرات شما: نظر


    نمی‏دانم داستان پیرمردى را شنیده‏اید که می‏خواست به زیارت برود اما وسیله‌‏اى براى رفتن
    نداشت. به هر حال یکى از دوستان او، اسبى برایش آورد تا بتواند با آن به زیارت برود.
    یکى دو روز اول، اسب پیرمرد را با خود برد و پیرمرد خوشحال از اینکه وسیله‏‌اى براى سفر گیر
    آورده، به اسب رسیدگى میکرد، غذا می‏داد و او را تیمار می‏کرد. اما دو سه روز که گذشت
    ناگهان پاى اسب زخمى شد و دیگر
    نتوانست راه برود.
    پیرمرد مرهمى تهیه کرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى کرد تا کمى بهتر شد. چند روزى با
    او حرکت کرد اما این بار، اسب از غذا خوردن افتاد.
    هر چه پیرمرد تهیه می‏کرد اسب لب به غذا نمی‏زد و معلوم نبود چه مشکلى دارد. پیرمرد در
    پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به این در و آن در می‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمی‏زد
    و روز به روز ضعیف‏تر و ناتوان‏تر میشد تا اینکه یک روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمین شد و
    سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد.
    این بار پیرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى می‏کرد. روزها گذشت و
    هر روز یک اتفاق جدید براى اسب مى‌‏افتاد و پیرمرد او را تیمار می‏کرد تا اینکه دیگر خسته شد و
    آرزو کرد اى کاش یک اتفاقى بیفتد که از شر اسب راحت شود.
    آن اتفاق هم افتاد و مردى که اسب پیرمرد را دید خواست آن را از پیرمرد خریدارى کند. پیرمرد
    خوشحال شد و اسبش را فروخت.
    وقتى صاحب جدید، سوار بر اسب دور می‏شد، ناگهان یک سؤال در ذهن پیرمرد درخشید و از
    خود پرسید من اصلاً اسب را براى چه کارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فکر کرد یادش
    نیامد اسب به چه دلیلى همراه او شده بود!
    پس با پاى پیاده به ده خود بازگشت و چون مدت غیبت پیرمرد طولانى شده بود همه اهل ده
    جلو آمدند و به گمان اینکه از زیارت برمی‏گردد، زیارتش را تبریک گفتند! تازه پیرمرد به خاطر آورد
    که به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب می‏کردند که چرا پیرمرد
    مدام دست حسرت بر دست می‏کوبد و لب می‏گزد!!
    این روز ها مشکل بیشتر ما گم شدن هدف هایمان است . موضوعی که باعث می شود در
    نهایت لب به دندان بگزیم ....
    فقط برای لحظه ای بیندیشید آیا هدفهایتان را به یاد دارید ؟ آیا در راستای رسیدن به آن ها تلاش
    می کنید ؟
    اولین هدفتان در زندگی چه بود ؟ آیا به آن رسیده اید ؟
    گاه راه رسیدن به هدف ها از رسیدن به خود هدف مهم تر است ، زیرا در این راه می توان به
    اهداف دیگری رسید، یادمان باشد در مسیر رسیدن به اهدافمان از بیراهه ها نرویم..
    اگر هدف هایتان را به خاطر آوردید از هم اکنون شروع کنید !
    برایتان پیروزی را آرزومندم



     در پناه حق 






  • کلمات کلیدی :

  • ::: یکشنبه 14/12/90 ::: ساعت 10:41 صبح :::   توسط عشق الهی 
    نظرات شما: نظر




    امروز میخوام ازیه داستان براتون بنویسم! یه داستان پیامکی ! قبل از اون باید بگم که نمیدونم چرا برخی انقدر صفت رحمانیت
    خدارو مطرح میکنند که با استفاده ازآن راهی وتوجیهی پیدا میکنند برای گناه کردن خودشان!
    تا میگویی فلان کارو انجام نده میگویند ...
    خانم زیاد سخت نگیر خدا مهربونه...خدا رحمانه....خدا رحیمه...پس خدا میبخشه! یعنی چی؟؟یعنی...
    بعد میمونی چی بگی !
    بگی نعوذ بالله نیست صفت اعظم خدارو زیر سوال بردی!!!
    بگی هست که دیگه مشکلی نداره برای گناه کردن!راه باز جاده دراز...
    چند وقت پیش برای یکی از اعضای خانواده اس ام اسی اومد به شرح زیر...
    خالق من "بهشتی" دارد ،نزدیک،زیبا،وبزرگ و"دوزخی"دارد،به گمانم کوچک و بعید،در پی بهانه ایست که ببخشد مارا!
    شاید امشب آن شب بی دلیل باشد
    .
    این بنده خدا پیامک و به من نشان داد وبه دنبال جواب مناسبی برای پیامک میگشت و من هم که ازشخصیت این فرد با خبر بودم
    ومیدانستم که از گروهی است که خدمتتون عرض کردم چنین پاسخ دادم...
    خالق من بهشتی ندارد وجهنمی هم در کار نیست...بلکه بهشت و جهنم را ما خودمان میسازیم.
    اگر خدا همه را ببخشد پس عدالتش کجاست؟؟؟آیا شخصی که گناه میکند وکسی که گناه نمیکند در نزد او برابر است؟؟؟و اما شاید
    دوزخ نزدیک باشد وبه گمانم بهشت دووور وشاید بعید!!!
    البته همه این جریان در یک مهمونی پر سرو صدا اتفاق افتاد شاید اگر جای آرامی پیدا میشد شاید جواب بهتری  هم میشد داد...حالا
    اگه شما جای بنده بودید چه پاسخی میدادید؟؟؟




     





  • کلمات کلیدی :

  • ::: پنج شنبه 4/12/90 ::: ساعت 5:33 صبح :::   توسط عشق الهی 
    نظرات شما: نظر